"محمد هانی ایرانمنش"
باز باری سنگین بر دوش شهر،
باز بانگ رحیلی دیگر،
باز هم نگاهم در نگاه مرد، مردی که نیست؟! هست؟! مردی که باید به عزایش نشست؟! نمی دانم!
خبر باز هم ناگهانی آمد. ناگهانی تر از همیشه.
« انا لله و انا الیه راجعون» .
ناگهان در دلم طوفان به پا می شود، سیلاب پشت سد چشمانم می نشیند و غم و اندوه و اضطراب، چون بهمنی سهمگین، بر دامنه آرامشم، یورش می برد.
« مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله بهجت، دار فانی را وداع گفت»
کلمات ماتم می کند. تردید به یاری ام می آید. اما پیام بعدی...
حالا باز هم ما مانده ایم و حسرت. حسرت مردی که رفت. ما مانده ایم و افسوس. افسوس فقیهی که عارف بود و رفت. ما مانده ایم و دریغ. دریغ از نسیمی که وزید و نوازشمان کرد و رفت.
او رفت هم چون تمام یارانش. هم چون دوستان حلقه رندانش، هم چون تمام رفیقانش که در محفل استادشان آیت الله قاضی، بر قضا درس رضا می آموختند. استادی که بر تارک عرفان نشسته بود.
او رفت همچون علامه، آیت الله کشمیری، آیت الله مرندی و ده ها تارک نشین عرفان. راستی انگار که او جا مانده بود. او که استادش، با وجود سن اندکش، آستانۀ درسش را مکان شرافت او ساخته بود.
او مردی سترگ بود از تبار عارفان شیعی.
عرفانی که با فقه انس دیرین دارد و اندیشه و تعقل را نه برادر که برابر می پندارد. عرفانی که بر چکادش، امیر المومنین خانه دارد. عرفانی که صبغه الله را به رنگ خونین عاشورا می انگارد. عرفانی که امام، علامه، شاه آبادی و شهدای جنگ را دارد. عرفانی که ابن عربی ها و بایزید ها و خرقانی ها حسرت نشین درکش هستند. عرفانی که . . . بماند، عرفانی که اکنون بهجتش، عزم بر هم زند این بزم بی وفا را نموده است. و مگر نه اینکه در مقام فقر، عارف، اراده اش با اراده حق هم افق می شود.
لاجرم باید سر فرو آورد بر اراده حق. پس بر این مصیبت سنگین تنها می توان گفت
« انا لله و انا الیه راجعون»
